تبليغاتX
قصه ی کوچ
تمام آثار ظاهری ات را زدودم. ننگ بر تو ای زندگی!
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 15:0 توسط کیومرث زرافشان |

یک عدد بسته ی وارونه از جنس گوشت؛ تکیه گاهی از استخوان با پوششی از پوست؛ مشتی واژه ی انتزاعی از جنس حرف؛ نوشته های شیرین ناپایدار روی برف؛ همه را خاک کردم. زنده زنده گوشه ای در باغ؛ شیونش را سپردم به موسیقی؛ تعبیرش را به دهان کج کلاغ

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 16:24 توسط کیومرث زرافشان |

.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 23:40 توسط کیومرث زرافشان |

در میانه ی راه ای مهربان تو دستم را بگیر که نه جرأت جستن دارم نه توان پا پس نهادن
+ نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت 10:6 توسط کیومرث زرافشان |

رفتی و بی تو دلم پر درده

   پاییز قلبم ساکت و سرده

       دل که می گفتم محرمه با من

           کاشکی میدیدی بی تو چه کرده

              ای که به شبهام صبح سپیدی

                  بی تو کویری بی شامم من

                      ای که به رنجهام رنگ امیدی

                         بی تو اسیری در دامم من

                            با تو به هر غم سنگ صبورم

                              بی تو شکسته تاج غرورم

                                 با تو یه چشمه چشمه ی روشن

                                    بی تو یه جاده م که سوت و کورم

 ترانه ای قدیمی و خاطره انگیز از مرجان

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 23:35 توسط کیومرث زرافشان |

آنگاه كه زمين به ضيافت سكوت مي رود و آن زمان كه چتر شب بر  كره خاكي سايه مي افكند و همگان در بستر خويش مي آرامند آب دل من و باغبان ادبيات تواماً نهال نا گفته ها را مي رويانند، راز ها را مي پرورانند، فلسفه ها را مي شكافند...

+ نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 23:10 توسط کیومرث زرافشان |

دیگه زندگیم داره ته می کشه از دلم پیاده شو آخرشه

نه؛ بمون شاید بازم جون بگیرم

نه؛ برو میخوام که راحت بمیرم

نه؛ بشین، که سر رو شونه ت بذارم

نه؛ پا شو، که دیگه دوست ندارم

نه؛ نه؛ نه؛ بیا

بیا و دستامو بگیر

عشق من؛ بیا؛  تو هم با من بمیر

+ نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 18:10 توسط کیومرث زرافشان |

بوي عيدي

بوي تو

بوی كاغذ رنگی

بوی تند تپش قلب من از ديدن تو

بوی عطر با تو رفتن توی يك خونه نو

با اينا حواسمو جمع مي‌كنم

با اينا عشقمو محكم میكنم

شدت اومدنت تو فکر من

وحشت از رفتن تو حتی یه لحظه که میخوای‌ بری تو فکر

فکر یک هدیه جالب که بگیرم واسه تو

 

صدای کفش تو وقتی‌ که میای

توی قلب من قدم میزنی عاشقونه اونجور که میخوای

بوی گل سلام تو که پر میگیره تو فضا

 

با اینا حواسمو جمع می‌کنم

با اینا عشقمو محکم می‌کنم

 

لذت قدم زدن با تو توی پیادرو

هوا بارونیه زیر چتر عشق منو تو

+ نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 17:53 توسط کیومرث زرافشان |

غنچه چگونه بشکفد وقتی محتسب دهانش را می بوید مبادا چیزی زمزمه کرده باشد و چشمه چگونه جاری شود وقتی نگاهش را رصد می کنند مبادا فکری کرده باشد!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 22:25 توسط کیومرث زرافشان |

الهی بخشکد این آب در چشم من و آن خواب از چشم تو

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 0:4 توسط کیومرث زرافشان |

دلتنگ روزگاری هستم که تبسمها صادقانه بودند

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 23:26 توسط کیومرث زرافشان |

می دانم آخرش برف اسفند دلم در پای شقایق نوبهاریت آب خواهد شد...

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 12:59 توسط کیومرث زرافشان |

اسیر غفلتی  شده ام  که با اخطار" تنفس در هوای انسانی ممنوع!" مرا در ربوده است

غم قفس به کنار؛ آنچه عقاب را پیر می کند پرواز زاغ های بی سر و پاست

+ نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 8:52 توسط کیومرث زرافشان |

میخواهم این پستم را به تشکر از دوست عزیزم سامان اختصاص بدم که همیشه پیگیر مطالب من هستند و توجه ویژه ای به مطالب وبلاگ بنده دارند. سامان جان دوستت دارم. مرسی بابت همه مهربانی هایت.

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 1:10 توسط کیومرث زرافشان |

با سلام قبل از هر چیز به اطلاع می رسانم که بحث من مستقیما به ارائه نماد برای پول ملی مربوط نمیشود اما چون جایی برای طرح پیشنهادم ندیدم مجبور شدم در اینجا عنوان کنم.

نظر من در مورد انتخاب نام برای واحد پول ملی این است که مسائل قومی ایرانیان در نظر گرفته شود همانطور که همه می دانیم اقوام مختلف در سرزمین ایران در کنار هم زندگی می کنند که ذکر نام همه انها در واحد پولی ملی مقدور نمی باشد اما باز همه می دانیم که دو شاخه اصلی اریایی یعنی پارس ها و مادها ساکنین اصلی ایران زمین هستند بنابراین طرح نام هایی چون پارس یا پارسه برای واحد پول ملی به نظر اجحاف در حق مادها می باشد لذا با در نظر گیری مطالب فوق پیشنهاد من این است نامی ههمچون آریون یا چیزی نزدیک به ان برای واحد پول ملی در نظر گرفته شود تا به نوعی به همه اقوام احترام گذاشته و انها در سرنوشت ایران زمین شریک کرده باشیم.با تشکر.

مطلب بالا عین متنی است که برای سایت http://reform.cbi.ir در خصوص پیشنهاد نام مناسب برای واحد پول ملی فرستادم. مایل بودم اینجا هم نقل  کنم.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 23:35 توسط کیومرث زرافشان |

ما را به جرم آرزو شلاق ملامت می زنند

+ نوشته شده در جمعه دهم تیر 1390ساعت 16:55 توسط کیومرث زرافشان |

تو همون غنچه ی سرخ باغچه ی  زندگی منی که سحرگاهان می خندی و من زنده به بوئیدنتم پس یک بار  بخند و بمیران مرا

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 11:25 توسط کیومرث زرافشان |

دل منم خرابه ای از درد است      همه ی فصل ها برایم پاییز سرد است

+ نوشته شده در سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 1:45 توسط کیومرث زرافشان |

بگو به باران
ببارد امشب
بشوید از رخ
غبار این کوچه باغ ها را
که در زلالش
سحر بجوید
ز بی کران ها
حضور ما را
به جست و جوی کرانه هایی
که راه برگشت از آن ندانیم
من و تو بیدار و
محو دیدار
سبک تر از ماهتاب و
از خواب
روانه در شط نور و نرما
ترانه ای بر لبان بادیم
به تن همه شرم و شوخ ماندن
به جان جویان
روان پویان بامدادیم
ندانم از دور و دور دستان
نسیم لرزان بال مرغی ست
و یا پیام از ستاره ای دور
که می کشاند
بدان دیاران
تمام بود و نبود ما را
درین خموشی و پرده پوشی
به گوش آفاق می رساند
طنین شوق و سرود ما را
چه شعرهایی
که واژه های برهنه امشب
نوشته بر خاک و خار و خارا
چه زاد راهی به از رهایی
شبی چنان سرخوش و گوارا
درین شب پای مانده در قیر
ستاره سنگین و پا به زنجیر
کرانه لرزان در ابر خونین
تو دانی آری
تو دانی آری
دلم ازین تنگنا گرفته
بگو به باران
ببارد امشب
بشوید از رخ
غبار این کوچه باغ ها را
که در زلالش سحر بجوید
ز بی کران ها
حضور ما را

البته بهتر است این شعر را از زبان خانم روح انگیز میرزایی بشنوید

+ نوشته شده در شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 0:41 توسط کیومرث زرافشان |

من به دستانم که رنگ عافیت گرفته اند نگاه می کنم و گریه ام می گیرد. دستانی که دیگر نهال بخششی در آنها نمی بالد. دستانی که بار رحمتش اسیر آفت مصلحت است، همان بهتر که استخوان و گوشت و پوست بماند

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت 1:1 توسط کیومرث زرافشان |

در این حجم سنگین که هوایش پر از هیاهوی مار به دوشان است دست های من شبیه دست های آهنگران شده است و پوست من برای پرواز پر می زند. صدایم می زند. کاوه ندایم می زند

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت 0:57 توسط کیومرث زرافشان |

همین روزها  توی یک غروب مه گرفته چشمات منو گم خواهد کرد گویی که هرگز نبوده ام!

خط مهرم آنچنان از دفتر دلت محو خواهد شد.گویی که هرگز چیزی در آن ننوشته ای!

+ نوشته شده در جمعه هفتم آبان 1389ساعت 22:56 توسط کیومرث زرافشان |

گاهی اتفاقاتی در زندگی ما رخ می دهد که همچون کتابی بر جسته در کتابخانه ی خاطراتمان خودنمایی می کند. اگر در میان هزاران اتفاقی که از سر تصادف یا تعمد در طول زمان بر انسان می گذرد لحظه ای فراغتی دست دهد، آن کتاب برجسته خودنمایی خواهد کرد و خواسته یا ناخواسته مجبوری آن را ورق بزنی چه بسا گاهی با قهقهه ی مستانه از ته دل یا با اشکی پنهان از دیگران واژگان آن را سیراب کنی. آری منم در میان کتابخانه ی خاطراتم  کتابی برجسته دارم که گهگاه می خوانمش و گهگاه می نویسمش اما با قلمی سفید بر صفحه ای سفید!

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 0:19 توسط کیومرث زرافشان |

مشکل من خوراک نیست؛ مشکل من پوشاک نیست؛ مشکل من احساس من است. حس نبودنت وقتی که دنیای اطرافم به تاریکی می گراید. حس پوچی وقتی که آویزان چیزی نباشی؛ بین زمین و آسمان گیر و بند نداشته باشی. نمی دانم؛ یا آهنربای وجود من خاصیت خودش را از دست داده یا قطبی برای تکان دادن من وجود ندارد.

قدمای ما چه اصطلاح زیبایی را به کار برده اند: «پشت گرمی» نمی دانم وجه تسمیه ی این اصطلاح چیست؛ اما هر چه هست  زیباست و به خودی خود بار معنایی خاصی را انتقال می دهد. چقدر خوب است که آدم پشتش به چیزی گرم باشد. شاید یک بخاری یا شاید یک قلب مهربان، شاید فقط یک حس اما گرم و دلپذیر، چیزی که گرمای آن بتواند جسد زنگ زده ی آدمی را به تحرک و تکاپو وادارد تا شاید صیقل یابد.

امشب شانزدهم فروردین است اما هوا هنوز کمی سرد است. ما هنوز بخاری را که نمادی از ملزومات زمستان است، خاموش نکرده ایم. دیگران در خواب نازاند، همه جا ساکت است و من در پناه لامپی با نور آبی ملایم که شب ها  همیشه روشن است مشغول نوشتن هستم. نگاهم به شعله های آتش درون بخاری خیره شده است. چه شعله ی زیبایی! چه رنگ قشنگی! به نظرم این آتش نیز به نوعی با این قضیه ی «پشت گرمی» در ارتباط است. شعله های آبی و رقصان آتش که ذهن انسان را برای اندیشیدن آماده می کند. شاید به این علت که دیر زمانی تقدسش در درون ما خاکستر شده است. اما آن چه که در میان رقص شعله ها پدیدار می شود، مفهوم تداوم است و آن چه برآیند ذهن من است، واژه ی «انتظار» و «چشم به راهی» است. راستی چه ارتباط ظریفی بین این دواژه وجود دارد. چیزی که از نظر زبان شناسی بعید به نظر می رسد اینجا حکیمانه در هم جمع شده است. یعنی انتظار که از نظر می آید دقیقا همان معنی چشم و دیدن است. به هر حال هر چه هست چیز خوبی است؛ یک چیزی شبیه به رشته ای که در امتداد زندگی بافته شده است. تداوم، امتداد، انتظار و زنده ماندن همگی عناصر یک مراعات نظیر زیبا هستند. آدم ناخودآگاه به یاد کوچ می افتد. نمی دانم چرا. شاید به این خاطر که کوچ نیز روندی تداومی است یا شاید به این خاطر که نقطه ی مقابل انتظار است. راستی نکند که «معاد» و «رجعت» فرزند انتظار است؟ ها؟ اره درست است. رجعت یا همان معاد از دل انتظار می زاید. به همین خاطر است که انسان منتظر از پای در نمی آید. چون همیشه چشم به راه تولد رجعت است. آری معاد زاییده ی انتظار است. الان می فهم که چرا هنوز زنده هستم. نکند که منم چشم به راه رجعتی هستم؟ آری ته دلم و در میان آن خاکستر خاموش گویا هنوز شعله ای سوزان وجود دارد که کور سوی امید را روشن نگاه داشته است. اگر این گونه نبود با دیدن پرستوهای مهاجر باید می مُردم. اما پرستو ها در بهار باز خواهند گشت و آواز آنان در گوش دشت خرم و سرسبز خواهد پیچید و زندگی یک بار دیگر معنا می شود. یک چیز دیگر هم هست؛ غم هایی که کوه ها از فرط  سنگینی آن را تاب نیاوردند اما انسان آن را به کول می کشد تنها در سایه ی انتظار است که تسکین می یابند.

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم فروردین 1389ساعت 20:17 توسط کیومرث زرافشان |

برای من منتظر از دهان مخبرم بانگی بر نمی خیزد سوختیم و گداختیم زین سو زان طرف اما کبوتر قاصد پر نمی گیرد به شوق وصل تو دل سپردیم به جاده ها ای به فدای دل و دیده ات باغ مهر تو چرا گل نمی گیرد؟

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 18:39 توسط کیومرث زرافشان |

راوی قصه پرداز من؛ بگو نم نم؛  بگو؛ بگو از مرگ شبنم؛ از غربت؛ از گم شدگی؛ از کسی که انسانیتش کشیده شد به بردگی؛ بگو از دهان تشنه ی خاک؛  بگو از قصه ی ناپدید شدگی.

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 14:34 توسط کیومرث زرافشان |

گل گندم؛ غزل ترانه های دل مردم؛ رقص تن تو بهانه زندگی است و سبزی قبایت تعریف واژه ی بندگی؛ تو ریشه در خاک آدم داری؛  تو نشان از تبار مریم داری؛ می دانم  که در پس چشمان تو زندگی بی ارزش است. چشم مردم! می میرم برای بقچه ی تلخ زندگیت که کس سر آن را نگشود و برای آن نگاه های معصومانه ی تو که بی التفات در افق اندیشه های دیگران گم شد. هم خون من! ای هم نژاد! من هم بغض تو در پوچی روزمرگی و هم آواز تو در لحظه های بیکسی خواهم ماند

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 18:33 توسط کیومرث زرافشان |

شاید شما هم این جمله را شنیده باشید که " آنجا که زبان از گفتن باز می ماند موسیقی آغاز می گردد" من فکر می کنم آنجا که موسیقی از گفتن باز می ماند گریه آغاز می گردد
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 0:48 توسط کیومرث زرافشان |

احساس می کنم که کلاه عافیت زیادی برای سر من گشاد است

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 12:3 توسط کیومرث زرافشان |

در حركت ثانيه ها كه سواران سمند عمر من اند و در فراز و فرود موج هاي بي حاصل كه بر ساحل زندگي مي كوبم، قلم بي رنگي بر دفتر سفيدي ساييده مي شود تا قصه ي درخت بيهودگي و ميوه ي پوچي را براي زنگ انشا رقم بزند. ما شايد قصه ي پياز گنديده ايم؛ پوست انداختيم و پوست انداختيم تا به بيهودگي رسيديم. فواره ي شادي ها در سقوط است و من قطره اي سرگردان در ميان آسمان و زمين؛ خوشا به حال آنانكه چتري از  گيسوي نرم باد دارند!    

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 0:5 توسط کیومرث زرافشان |