تبليغاتX
قصه ی کوچ

راوی قصه پرداز من؛ بگو نم نم؛  بگو؛ بگو از مرگ شبنم؛ از غربت؛ از گم شدگی؛ از کسی که انسانیتش کشیده شد به بردگی؛ بگو از دهان تشنه ی خاک؛  بگو از قصه ی ناپدید شدگی.

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 14:34 توسط کیومرث زرافشان |

گل گندم؛ غزل ترانه های دل مردم؛ رقص تن تو بهانه زندگی است و سبزی قبایت تعریف واژه ی بندگی؛ تو ریشه در خاک آدم داری؛  تو نشان از تبار مریم داری؛ می دانم  که در پس چشمان تو زندگی بی ارزش است. چشم مردم! می میرم برای بقچه ی تلخ زندگیت که کس سر آن را نگشود و برای آن نگاه های معصومانه ی تو که بی التفات در افق اندیشه های دیگران گم شد. هم خون من! ای هم نژاد! من هم بغض تو در پوچی روزمرگی و هم آواز تو در لحظه های بیکسی خواهم ماند

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 18:33 توسط کیومرث زرافشان |

شاید شما هم این جمله را شنیده باشید که " آنجا که زبان از گفتن باز می ماند موسیقی آغاز می گردد" من فکر می کنم آنجا که موسیقی از گفتن باز می ماند گریه آغاز می گردد
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 0:48 توسط کیومرث زرافشان |

احساس می کنم که کلاه عافیت زیادی برای سر من گشاد است

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 12:3 توسط کیومرث زرافشان |

در حركت ثانيه ها كه سواران سمند عمر من اند و در فراز و فرود موج هاي بي حاصل كه بر ساحل زندگي مي كوبم، قلم بي رنگي بر دفتر سفيدي ساييده مي شود تا قصه ي درخت بيهودگي و ميوه ي پوچي را براي زنگ انشا رقم بزند. ما شايد قصه ي پياز گنديده ايم؛ پوست انداختيم و پوست انداختيم تا به بيهودگي رسيديم. فواره ي شادي ها در سقوط است و من قطره اي سرگردان در ميان آسمان و زمين؛ خوشا به حال آنانكه چتري از  گيسوي نرم باد دارند!    

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 0:5 توسط کیومرث زرافشان |

زمان چه سنگين شده است و روح من چه فرسوده به پيري مي گرايد. چه مي شد اگر طلوع مي كردي تا طليعه دارت مي شدم دور از هياهو داغدارت مي شدم عاشق زارت مي شدم. اي اهوراي من امشاسپندانه راهوارت مي شدم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 9:43 توسط کیومرث زرافشان |

بى تو دلتنگى هایم را شبانگاهان با جاده ها قسمت مى کنم

***

آب ها مى خشکند و دوستى ها نیز و من اما مرثیه سراى این پهنه ى تشنه ام

***

باغ با گلهایش بوستان با بلبل هایش اگر به پیشواز من آیند باز گوشه کنارا  بوى تو را مى جویم  باز گوشه کنارا صدای تو را مى پویم

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 11:5 توسط کیومرث زرافشان |

شب سرد سفر اما شب تلخ شكستن بود
توی چشما چراغ اشک سر راه تو روشن بود

شب سرد سفر اما شب تلخ شكستن بود
توی چشما چراغ اشک سر راه تو روشن بود
چه طوفانی تو قلبم شد دل ابرا پر از غم شد یهو بارون نم نم شد
سفر گفتی نه آسون بود
نگات هرسو هراسون بود
جدایی دو دلداده
برای عاشقا خوابی پریشون بود
دلت می گفت به من انگار
نگو با من خداحافظ
چه تلخه آخرین دیدار
بهم گفتن خداحافظ خداحافظ

تو که رفتی گلا پژمرد
نشاطم رفت صدا از صوت
غمت هرجا مثه سایه منو می برد
سفر یعنی شب رفتن نه من با تو نه تو با من
تو رفتی چه خو کردم به نالیدن
دلت می گفت به من انگار
نگو با من خداحافظ
چه تلخه آخرین دیدار
به هم گفتن
خداحافظ خداحافظ 

نمیدونم این شعر از کیه اگه کسی می دونه لطفا اطلاع بده.

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 14:0 توسط کیومرث زرافشان |