راوی قصه پرداز من؛ بگو نم نم؛ بگو؛ بگو از مرگ شبنم؛ از غربت؛ از گم شدگی؛ از کسی که انسانیتش کشیده شد به بردگی؛ بگو از دهان تشنه ی خاک؛ بگو از قصه ی ناپدید شدگی.
گل گندم؛ غزل ترانه های دل مردم؛ رقص تن تو بهانه زندگی است و سبزی قبایت تعریف واژه ی بندگی؛ تو ریشه در خاک آدم داری؛ تو نشان از تبار مریم داری؛ می دانم که در پس چشمان تو زندگی بی ارزش است. چشم مردم! می میرم برای بقچه ی تلخ زندگیت که کس سر آن را نگشود و برای آن نگاه های معصومانه ی تو که بی التفات در افق اندیشه های دیگران گم شد. هم خون من! ای هم نژاد! من هم بغض تو در پوچی روزمرگی و هم آواز تو در لحظه های بیکسی خواهم ماند
احساس می کنم که کلاه عافیت زیادی برای سر من گشاد است
در حركت ثانيه ها كه سواران سمند عمر من
اند و در فراز و فرود موج هاي بي حاصل كه بر ساحل زندگي مي كوبم، قلم بي رنگي بر
دفتر سفيدي ساييده مي شود تا قصه ي درخت بيهودگي و ميوه ي پوچي را براي زنگ انشا
رقم بزند. ما شايد قصه ي پياز گنديده ايم؛ پوست انداختيم و پوست انداختيم تا به بيهودگي
رسيديم. فواره ي شادي ها در سقوط است و من قطره اي سرگردان در ميان آسمان و زمين؛
خوشا به حال آنانكه چتري از گيسوي نرم باد
دارند!
زمان چه سنگين شده است و
روح من چه فرسوده به پيري مي گرايد. چه مي شد اگر طلوع مي كردي تا طليعه دارت مي شدم دور از هياهو
داغدارت مي شدم عاشق زارت مي شدم. اي اهوراي من امشاسپندانه
راهوارت مي شدم
بى تو دلتنگى هایم را شبانگاهان با جاده ها قسمت مى کنم
***
آب ها مى خشکند و دوستى ها نیز و من اما مرثیه سراى این پهنه ى تشنه ام
***
باغ با گلهایش بوستان با بلبل هایش اگر به پیشواز من آیند باز گوشه کنارا بوى تو را مى جویم باز گوشه کنارا صدای تو را مى پویم
نمیدونم این شعر از کیه اگه کسی می دونه لطفا اطلاع بده.