زمان چه سنگين شده است و روح من چه فرسوده به پيري مي گرايد. چه مي شد اگر طلوع مي
كردي تا طليعه دارت مي شدم دور از هياهو داغدارت
مي شدم عاشق زارت مي شدم
اي اهوراي من امشاسپندانه راهوارت
مي شدم
بى تو دلتنگى هایم را شبانگاهان با جاده ها قسمت مى کنم
***
آب ها مى خشکند و دوستى ها نیز و من اما مرثیه سراى این پهنه ى تشنه ام
***
باغ با گلهایش بوستان با بلبل هایش اگر به پیشواز من آیند باز گوشه کنارا بوى تو را مى جویم باز گوشه کنارا صدای تو را مى پویم
نمیدونم این شعر از کیه اگه کسی می دونه لطفا اطلاع بده.
همه ي روزها جمعه شده است. پويايي خاطره ديدارها فاصله شده است. رود گل آلود، آسمان مات و كبود، زمين به رنگ ركود. پس كجا رفت آن همه سرود؟ بهار چرا بويي ندارد؟ سبزه خلق و خويي ندارد؟ بلبل چرا نمي سرايد؟ آن آوازي كه زندگي مي زايد. باد چرا نمي نوازد؟ آن سازي كه جان مي افزايد.
خطاطان چه خاطره انگيز مي نويسند باز: "خوش به حال دختر ميخك كه مي خرامد به ناز" اشكين ديده را ديگر بار مي گشايم بر اين پهنه ي پر رمز و راز تا شايد بشنوم از رود روان آواز مادرم را يا از صخره هاي كوهستان طنين صداي پدرم را.
از منِ در آینه شرم می کنم آه كه چقدر از خود بیگانه شده ام! و در اين بيگانگي به زوال خودم می اندیشم آنگاه که سیطره ام بر زمین پایان خواهد یافت.
اما تو اي ناجي! تو كه بالا نشيني؛ تو كه وعده ي رستاخيز دادي؛ چشم هاي منتظر مرا مي بيني؟ دل خوش كرده ام به اينكه طيش زمستانم را عيش بهار كني. آيا رسد آن وعده كه كردي؟
این آخرین پست من در سال ۸۶ است. از همه ی بازدید کنندگان عزیزی که مشوق نوشتن من بودند سپاسگزاری می کنم و تا رسیدن سال جدید همه ی شما را به خدا می سپارم. آرزو می کنم که سال جدید سال برآوردن آرزوهای خوبتان باشد.
روز نو ارزونی تو رخت و بخت و تخت تازه دست تو با مهربونی روزگاری نو می سازه
دیشب داشتم به آن روز فکر می کردم که برای کاری به اداره ي ... رفته بودم. به یاد آقای رئیس افتادم هنگامی که با کارمندش حرف می زد. به دنیایی از غرور و قدرت که در اشارا تش موج می زد و دنیایی از حقارت که وجود کارمند را فراگرفته بود. به سنگینی رئیس که به صندلی چسبیده بود و به بی وزنی کارمند که معلق بود. به اطمینانی که او به میزش داشت و به اضطرابی که این در نگاهش بود و حادثه صبح دیروز درمسیر جاده ... چند تکه پاره آهن که روی جاده ریخته بود و تکه پارجه ای خونی و مقداری گوشت چرخ کرده که در میان زباله ها افتاده بود نه میزی وجود داشت و نه صندلیی. تنها موجود زنده سگی بود که در آن نزدیکی پرسه می زد.
آری آن روز هنگام خروج از اداره آقای کارمند را دیدم و به یاد شعری از شاملو افتادم "از دستهاي گرم تو كودكان توامان آغوش خويش سخن ها مي توانم گفت غم نان اگر بگذارد..." به هر حال از آنجا خارج شدم و به پارکی که روی تپه ای قرار داشت و مشرف به شهر بود رفتم. با خودم خلوت کردم. با نگاهی به شهر متوجه شدم که ساختمان های بزرگ تر از اداره ی آقای رئیس خیلی زیاد است. به هر حال آن ماجرا گذشت. چند روز بعد که مسافر بودم از پنجره ی هواپیما پایین را که نگاه می کردم دیدم شهر های بزرگ تر از شهر آقای رئیس هم خیلی زیاد است.
من هنوز دربند زمینم اما به دانشمندانی که از زمین کنده شدند و از کرات دیگر کره خاکی کوچک خود را می نگریستند می خواهم بگویم: به جای من نیز بخندید اما اگر برگشتید و در میان فضای لایتناهی خود را تنها دیدید، مرا نیز در ستایش های خود شریک کنید.
مي ميرم براي آن اشك سرگردان گوشه ي چشمت كه مي غلتيد از سوز و مي سوخت از درد سرد. آري حق با تو بود كه گفتي دنيا آن اندازه پشم دارد كه كودكي از سرما نلرزد.
نازك شيرين سخن! در فصل دي كه نگاهت قصه ي مرداد مي گفت نرمي حرف هايت بر پيكرم پر مي تراشيد. نگاه تو آغاز رويش بود و دست هاي تو ابتداي كوشش.آري اين تو بودي؛ خود خودت؛ كه بودنت انتهاي فرسايش بود و اندیشه ات زوال كاهش. تنها در صفاي قدم تو بود كه آدم برفي دل من آب شد. آن روز با آمدنت سبكبالي آوردي. اگر ترسم از تكرار نبود به آهو تشبيهت مي كردم و به برگ گل اما اي كاش يا ديگران مي توانستند آهو را طوري ديگر ببينند و گل را تعبيري ديگر بكنند؛ يا من آن قدر قدرت خلاقيت مي داشتم واژه اي خلق كنم تا شباهت را كامل مي كردم. نوروز ديدار به من فهماند كه عكس هايت براي نشان دادن قداست قلبت كم مي آورند.