(اين نوشته را مي خواهم به مناسبت چهل و يكمين سال درگذشت فروغ فرخ زاد ۲۴ بهمن در خبر گزاري ها منتشر كنم)
اگر چه جسته و گریخته نامش را شنیده بودم اما آشنایی من با فروغ برمی گردد به دوران دانشجویی ام. در آن فضای کرخ بود که ما نیز میراث خوار عقده ها و تعصب ها شدیم و بر اثر آن تعصبات چه سال ها که به بی خبری از فروغ ها و هدایت ها كه نگذشت. هرچند اساتیدی هم بودند که به خاطر ارج نهادن به مقام این ستاره های آسمان ادبیات بد نام شده بودند اما صدایشان در هیاهوی کرناهای کج اندیشان به گوش کس نرسید. اینگونه بود که در نبود فروغ ستارگان، به سیاره ها دل خوش کردیم در حالی که آن ها ذهن هاي ما را می جویدند.
این اواخر یکی از دوستانم كه خود اهل ذوق است و صفاي باطني دارد، فیلمي از زندگی فروغ آورده بود كه با هم نگاه كرديم. در پي آن بود كه بسياري از ذهنيت هاي من در باره ي فروغ فرخ زاد تغيير كرد. از آنجايي كه شنيده هاي من در اين باره با ديده هايم در تناقض بودند، بر آن شدم تا راجع به فروغ بيشتر تحقيق كنم و نظريات موافقان و مخالفان او را در يابم. خوشبحتانه به مدد دنياي مجازي بخش زيادي از مسائل روشن شد.
اساساًً نگاه شاعر در کمترین دستاورد خود به دنیای پیرامونش نگاهی متفاوت است و این اولین و اساسی ترین وجه تمایز او با دیگران است. طبیعی است فروغ نیز به واسطه ی این ویژگی متفاوت از دیگران می اندیشید. ما که اسیران تعصب اخلاف خویشیم زندگی را بخش کرده ایم و هر بخش را در قالبی ریخته ایم با چهار چوبی محکم که مبادا فروغی بیاید و پایش را از آن پرچین محصور بیرون گذارد. عادت کرده ایم انسان را به تن بشناسیم. دیکتاتور تفکر ما مظلوم انسانیت را به قفس رسوم برده و آن را به صلیب عرف کشیده است. با این طرز تفکر که کله ی افق دیدش مدام زخمی آن چهار چوب هاست، چگونه می توان "عصیان" را تعبیری دیگر کرد؟ لاجرم فروغ نحیف تازیانه ی ملامت می خورد و در خانه ی خویش درد غربت می کشد.
آنچه گذشت مکرراتی است که همه می دانیم گر چه بدان عمل نمی کنیم. و من نیز نمی خواهم خاطر شما را لبریز تکرار کنم. چیزی که مدتی است مشغله ی ذهنی من شده یکی سیر اندیشه ی فروغ است که به باور من مکتب "زندگی خارج از قاب" را بنیان نهاد و دیگر مرگ به ظاهر ساده اما راز آمیز اوست که عبارت "زندگی در دل ها" را معنایی دیگر بخشیده است.
مهمترین ویژگی فروغ دگر اندیشی او بود که به راستی فراتر از تعبیرهایی چون "هنجار شکنی" و "خلاف سنت" بود. اگر چه هوای زمانه ی او از فرط مسمومیت دگر اندیشی کسی چون فروغ را بر نتافت، و بارها بر لبه ی پرتگاه تسلیم و زانو زدن ایستاد، اما به وی الهام شده بود که آینده روشن است. او رسول تنفس بود و هم جنسان آینده اش تنها در سایه ی او بود که توانستند تنفس کنند.
اجباراًً اندیشه ها گذرگاهی برای ابراز وجود لازم دارند و در این راه انتخابی جز زبان وجود ندارد. حال آنکه زبان تنگنایی برای گذر اندیشه است. بنابراين فروغ برای بیان اندیشه ی خود از بین زبان ها زبان شعر را که مؤثرترین است انتخاب می کند تا بدین سان بتواند جان اندیشه ی خود را از این معبر صعب العبور به سلامت عبور دهد. لیکن آسمان اندیشه فراخ است و طبقات آن مدرج و شرط اوج گیری افتادن است. ضرب المثلی در زبان کردی می گوید "سواره تا به زیر نیافتد سوار کار نمی گردد" بسیاری از ما از ترس افتادن دو دستی کلاه عافیتمان را چسبیده ایم مبادا که فرودی و فرازی در پیش باشد. در حالی که فروغ در این وادی افتاد و افتاد تا عاقبت لذت سواری سمند سرکش اندیشه را چشید.
اگر به اين نقطه رسيده باشيم كه بستر اندیشه فاصله ای است از جمال تا کمال که افتان و خیزان طی می شود آنگاه خواهيم فهميد كه افت و خیزهای که صاحبان انديشه كه فروغ نیز از آن جمله است در این سیر و سلوک نه تنها طبیعی بلکه لازمه ی طی طریق است.
یکی دیگر از زوایای راز آمیز وجود فروغ مرگ به ظاهر ساده ی او بود. در باتلاقی که بوی تعفنش مشام هر انسان آزاده ای را می آزرد، ناگهان گلی سر برکشید که عطر دلاویزش پهنه ی مرداب را فرا گرفت. قبل از شکفتنش همگان او را علف هرزی بر بستر مرداب می پنداشتند. اما طولی نکشید که رایحه ی جان افزای این گل نو رسته همه ی جان های عاشق را شیفته ی خود کرد و ناگهان چون شمس همه را تشنه گذاشت و غیب شد و اکنون که چهل و یک سال از غیبتش می گذرد هم چنان تشنگان معرفتش حیرانند.
با وجود اینکه در زمانه ی فروغ ابزارهای ضبط صدا و تصویر به گستردگی امروز نبود، اندک آثارش که در این زمینه به یادگار مانده است دست به دست می گردد. یک جستجوی اینترنتی از سر کنجکاوی و به منظور شناختی کلی از تکرار نام بزرگان بر زبان مردم نشان داد که از بین ده دوازده شاعر و نویسنده معاصر فروغ، او جزو سه نفر اول بود. شاید به این دلیل که او در افواه مردم شهد می ریخت و به کلامشان شیرینی می داد. به همین دلیل هر اهل سخنی دوست دارد که در کلامش یک فروغ شیرینی هم باشد.
در پایان معترم با وجود تلاشی که در این گفتار برای شناخت بیشتر فروغ به عمل آمد، باز در هستی فروغ سری نهفته است که هنوز برای امثال من سر به مهر مانده است.