تبليغاتX
قصه ی کوچ - صندلی آقای رئیس

دیشب داشتم به آن روز فکر می کردم  که برای کاری به اداره ي ... رفته بودم. به یاد آقای رئیس افتادم هنگامی که با کارمندش حرف می زد. به دنیایی از غرور و قدرت که در اشارا تش موج می زد و دنیایی از حقارت که وجود کارمند را فراگرفته بود. به سنگینی رئیس که به صندلی چسبیده بود و به بی وزنی کارمند که معلق بود. به اطمینانی که او به میزش داشت و به اضطرابی که این در نگاهش بود و حادثه صبح دیروز درمسیر جاده ... چند تکه پاره آهن که روی جاده ریخته بود و تکه پارجه ای خونی و مقداری گوشت چرخ کرده که در میان زباله ها افتاده بود نه میزی وجود داشت و نه صندلیی. تنها موجود زنده سگی بود که در آن نزدیکی پرسه می زد.

آری آن روز هنگام خروج از اداره آقای کارمند را دیدم و به یاد شعری از شاملو افتادم "از دستهاي گرم تو كودكان توامان آغوش خويش سخن ها مي توانم گفت غم نان اگر بگذارد..." به هر حال از آنجا خارج شدم و به پارکی که روی تپه ای قرار داشت و مشرف به شهر بود رفتم.  با خودم خلوت کردم. با نگاهی به شهر متوجه شدم که ساختمان های بزرگ تر از اداره ی آقای رئیس خیلی زیاد است. به هر حال آن ماجرا گذشت. چند روز بعد که مسافر بودم از پنجره ی هواپیما پایین را که نگاه می کردم دیدم شهر های بزرگ تر از شهر آقای رئیس هم خیلی زیاد است.

من هنوز دربند زمینم اما به دانشمندانی که از زمین کنده شدند و از کرات دیگر کره خاکی کوچک خود را می نگریستند می خواهم بگویم: به جای من نیز بخندید اما اگر برگشتید و در میان فضای لایتناهی خود را تنها دیدید،  مرا نیز در ستایش های خود شریک کنید.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 0:5 توسط کیومرث زرافشان |